تبليغاتX
اجتماعی
    این روزها مناظرات کاندیداهای ریاست جمهوری از تلویزیون که شاید روزنی است بر دموکراتیزه شدن" رسانه ملی"در حال پخش شدن است .داغ ترین آنها چند شب پیش بین دو کاندیدای اصول گرا واصلاح طلب صورت گرفت که حداقل حدود چهل پنجاه میلیون ایرانی را پای تلویزیون میخکوب کرد.....

    آن شب بعد از اتمام برنامه ,خیابانها صحنه رقابت طرفداران کاندیداها شدوفرزند خردسال من از صدای دادوفریاد وشعارهای موتورسوارانی که بر خلاف جهت خیابان احمدی نژاد ,مردمی نژاد وجیگردارنژاد رابه عنوان دزدگیر مملکت فریاد می زدند بیدار...

  آریانا را بقل کردم وآوردم دم پنجره....

-مامان سبده(همون سمانه)اینا چیه دیده(دیگه)؟

_هیچی مامانی !عموها دارن میرن خونشون وتوی راه دارن از دو تا عموی دیگه طرفداری می کنن؟

_دوتا عموی دیده(دیگه)!

_آره ..احمدی نژاد وموسوی ...می شنوی اسماشون رو دارن می گن ....

همین طور که از کنار پنجره می رفتم سمت اتاقش تا بخوابونمش گفت که لالا نه!! بازم آفدی نژاد و بوسوی مخوام!!...منم بدم نمی آمد برم بیرون ببینم چه خبره!!ساعت حدود یک نیمه شب بود ولی انگار سر شبه !ترافیک ,ربان سبز وقرمز ,پرچم ایران ,بوق ,گروههای شعار"احمدی بای بای "....."یک یا حسین تا میر حسین"....دختران وپسرانی که لباس سبز پوشیده بودند.....رقص وآواز ...

    با آریانا تا پارک وی پیاده رفتیم و توی راه براش گفتم :می دونی مامانی تا چند روز دیگه قراره یکی رییس جمهور بشه!این جمعیت سرگردان پشت ترافیک ما ن هم که اکثرا"جزء شصت درصد جمعیت جوان کشورند  عده ای از سر بیکاری و تخلیه هیجان جوانی ونبود تفریح دیگر ,عده ای به دلیل اعتراض به وضع وجود ودر واقع برای مخالفت با احمدی نژاد, سیاست های تندروانه ودوستی های خاله خرسه ....به خیابانها امده اند,در واقع فرصت  انتخابات  برای آنان فرصت آب تنی در تصورات آزادی خواهانه ,رقصیدن اعمال عدالت طلبانه و مشروعیت فریادی جمعی است که در این ایام کمتر گرفته می شود...دوست دارم ازشون سوال کنم ببینم کدامشون  با مطالعه برنامه کاندیداها وبا اطلاع شعار می دهند؟البته معتقدم مردم آگاه تر شدند....ولی اصلا" ندیدم کسی تو خیابونها بحث کنه ...مردم عادت به گفتگو ندارن...مناظره های منازعه گون و مناقشه مان هم مشتی از خروار خیابان روها .....

  در همین حین دو سه تا پسر جوان که ربانهای سبز"میری "پخش می کردند آمدند ودر حالی که یک ربان به دست آریانا می بستند گفتند :بی نشانه نرید بالا!گفتم پارک وی چه خبره؟یکیشون گفت ولیعصر به پایین رو بستند یک سری از طرفدارهای هر دو کاندیدا دم "جام جم "جمع اند وشعار می دن!پلیس ها هم ریختن !یک سری ها فحش های رکیک می دن! می گن چند شب پیش ها تو تجریش ی مامور نیروی انتظامی رو با تیغ موکت بری کشتن! ......تشکر کردم وادامه راه!!!.........

   آریانا خسته شده بود ...ساعت تقریبا" دو بود ....ولی خودمونیم تو مناظره امشب دو رقیب  خوب پته نظام را ریختن روآب!! بر عکس مناظره شب قبل که آنقدر نون به هم قرض دادند که من گفتم فردا برم شاطر شم !برام جالب بود که هریک از واژه "امام"به عنوان مرجعی مشروع ومقبول چندبار استفاده کردند چیزی که در مناظرات دیگر کمتر بود...

   من آریانا به بقل به دلیل درد کمر تصمیم به بازگشت به منزل گرفتم..فرزند سرش را روی شانه ام گذاشته بودوروسری ام  نصفه نیمه روی سرم می لغزید!

-مامان خسه شدم!

-چشمات رو ببند وبخواب مامانی !!

-قصه بگو !لالایی می خوام!

_الان که نمیشه !کتاب ندارم!بریم خونه باشه !

-نه !می خوام می خوام !

وزد زیر گریه! گفتم باشه باشه

.........یکی بود ,چند تا دیگه هم بودند,غیر از خدا همه بودند.....

نه نه !اینو نگو!ی قصه دیگه بگو!قصه خوب می خوام!

باشه ..بذار ی شعر بخونم....

....عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل ......

باز هم راضی نشد ,اینا همش تکراری بود ...آریانا  یک داستان جدید می خواست ...یک داستان متفاوت...

   یادم اومد آدم ها بعضی وقتها سر خودشونوگرم  می کنن تا یادشون بره ودیدم بهترین راه اینه تا آریانا خوابش بره! 

مامانی ببین عموها وخاله ها چی کار می کنن؟!

سرش رو از شانه هایم برداشت وبر این شب گردی جماعت مدهوش مهر تاییدی زد!

نانای نای می کنن!

......عده ای در ترافیک اجبارا"مانده با بی حوصلگی تمام نظاره گر بودند...عده ای الکی مست بودند وعده ای الکلی مست....مردی میان سال در بالکن خانه اش نشسته بود و سیگار به لب هیاهوی مردم را می کشید...انگار آمده بود سینما ..از آن بالا ...انگار می دانست چیز مهمی نیست ..همه روزی خوب می شوند....همه جماعت وقتی خسته شوند....

  مامانی تو به کی رأی می دی ؟احمدی نژاد یا موسوی؟

آفدی نژادِموسوی؟

نه مامانی اینا دوتا هستن !باید یکیشون رو انتخاب کنی !احمدی نژاد یا موسوی؟

بوسوی!

موسوی یا احمدی نژاد؟

آفدی نژاد!

.....آریانا همیشه دومین گزینه را انتخاب می کنه ...همیشه دومی ! مثلا"اگر بهش بگم کاکا ئو می خوای یا شکلات ؟میگه شکلات واگه بگم شکلات یا کاکائو؟میگه کاکائو!به نظرم دختر خیلی فهمیده ای هست!می خوام روش سرمایه گذاری کنم تااولین رییس جمهور زن ایران بشه گرچه وقتی خواهرم گفت پانزده تا کاندیدای زن را صرفا"بر اساس واژه "رجل سیاسی"قانون اساسی بدون بررسی رد صلاحیت کردند کمی به فکر فرو رفتم وناراحت شدم ولی یادم افتاد که شصت وپنج درصد دانشجوی دختر بالاخره روزی حساب کتاب این قوانین مرد سالارانه کهنه زواردررفته رو میرسن!!....به هر حال من به اندک تغییری قانعم....معتقدم کوههای بزرگ در اثر جنبش های کوچک بوجود آمده اند ....باید از جایی شروع کرد...

    گرچه در صحبتی که با یکی از این رأی خاموش های منفعل داشتم معتقد بود که این هاهمه عروسکان خیمه شب بازی ای هستند که یک لابی قدرت پشت همه آنها ست ,رییس جمهور انتخاب شده است واین نزاعها برای کسب آراء ,در واقع نزاع برای حضور حداکثری مردم برای مشروعیت  دادن به نظام است ولی به نظر من این پیوستار احزاب وگروهها  از روشنفکر سنتی تا سکولار تا اصولگرای رادیکال و....هرچه باشند رییس جمهور هنوز انتخاب نشده ورأی "ما"تاثیر گذاراست!....هرچند همه عروسکان را یک مادر می خواباند ویک لالایی را بر گوششان می خواند اما تفاوتهایی کوچک برای تغییرات کوچکی دارند که "ما" به آن امیدواریم وبرای ان تلاش می کنیم !.............

      دیگه داشتیم می رسیدیم....  آریانا در طول راه با لالایی من روی شانه هایم خوابش برده بود..........

..................من هم بخوابم که صبح نزدیک است..................

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:41  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

باد انتهای سیگارم را کشید

بادی از اعماق کوهستان سیاه بر انگشتان سردم

حس می کنم کسی می خواهد بکارتم را بکاود

صدای زجر آور مته کارگر زمین کاو!

کامیون های بار کش

وماشین های عربده کش

پشت بام من راهی مخفی به رویاهایم دارد

اینجا قطعه زمینی است که زنی آزاد است

اینجا می توانم بی روسری باشم ودر دل فریاد بزنم

پنجره های روبر مرا نمی بینند

من را هم به تلاش زندگی وار آنها اعتنایی نیست

می دانم هرکس در این دنیا برای خود دلخوشی های کوچکی دارد

امید من یافتن راهی زمینی است تا خود مته را در دست گیرم

من نمی خواهم صرفا از پشت بام نظاره گر باشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

 

 

اگر سری به پاساژهای تهران زده باشید مطلب زیر را بهتر متوجه می شوید مخصوصا پاساژهای گران قیمت ونک ,الهیه,شهرک غرب ,تندیس ویا کمی ارزان تر مثل قائم وپاسداران!

 زرق وبرق شهر انجاهابیش از هر جانمایان است ,لباسهایی که پشت ویترین ها اویزانند تورا به داخل دعوت میکنند ,فضاها واجناس طوری طراحی شده اند که بر تو تسلط دارند وهدایت سکان وجودت ,عقلت را بدون اینکه متوجه باشی در دست دارند.مات ومبهوت می خواهی روسری بخری ,یکدفعه سر از کفش فروشی در می اوری وبدون اینکه بدانی واقعا چه می خواهی پس از مدتی گشت وگذار به خانه می ایی .تازه اگر این مشکلت حل شودمشکل بعدی سر قیمت ها خواهد بود!قیمتهایی که هیچ گونه ثباتی ندارند !درواقع قیمت کالاها بستگی به قیمت تو دارد ! اکثر مغازه داران پسران جوان هستند ,اگر خانم جوانی باشی و اهل حال ,تخفیف ها به زیر صد هزار تومان می رسد وگاهی اوقات هم در مقابل ردوبدل شدن شماره ای یا قرار ملاقاتی برایت مجانی تمام میشود!اگر این گونه نباشی وکمی بخواهی مراعات کنی باید کالا را گران تر بخری!اگر با همسرت,پدرت ,برادرت و یا به هر حال مذکری بروی اوضاع کاملا متفاوت است ,دیگر تو وجود نداری ,گفتمانی مردانه از نوعی که همه ما زنها می شناسیم حاکم است :بحثهایی اقتصادی ,سیاسی ,ناله از گرانی ,تیکه پاره کردن تعارفها و... امادر هر حال تخفیف ها وجود دارد ولو به قیمت قسم وایه هایی که خورده می شود!!

  در ضمن  بعضی ها هستند که فکر می کنن هر چی جنسی گران تر باشد بهتر است واصولا از اجناس ارزان خوششان نمی اید .از زبان یکی از دوستانم که یکی از اشنایانشان در یکی از پاساژهای گران قیمت  تهران کار می کرد شنیدم که می گفت یک روسری را ابتدا نه هزار تومان گذاشتند استقبال چندانی نشد همین که به مرز نود ونه هزار تومان رساندند چندروزه تمام شد!!

   قدیم ها می گفتند "هر چی پول بدی اش می خوری "ولی الان این گونه نیست !عده ای در واقع در این پاساژها وبا این خریدها قسمت گمشده وجود خودرا خرید وفروش می کنند! بی انکه معادل انچه از دست می دهند چیزی بدست اورند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

ماجراهای من و اریانا :جنايات فرهنگي

اول خواستم اين جنايات را به زبان انگليسي بنويسم كه كمتر، كسي بتونه بخونه ولي بعد ديدم حوصله ندارم يعني وقتشو ندارم. بعدش هم با مروري ذهني از آنچه در كتابهاي تاريخ دبستان و دبيرستان خوانده بودم يادم اومد كه بشريت جنايات هولناكتري هم ياد شه! اولين اقدامات در جهت اين جنايت بالقوه، حدود يك سال و يازده ماه پيش رخ داد كه وابستگي‌هاي اوليه‌ام رو باهاش قطع كردم، فشارهاي طبيعي به ناچار وادارم كرد. 10 ماه پيش دومين جنايتم را دقيقاً در روز Valentime انجام دادم و از اون هرزگاهي كه در آغوشم مي‌گرفتم و گرماي تنم را حس مي‌كرد و من نيز هم، محرومش كردم و محروم شدم. اوايلش مثل هر ابتدا, مثل هر آغازي سخت بود.

سوميش هم همين چند وقت پيش بود كه ديگه اوجش بود. به ياد مراقبت‌ و تنبيه فوكو به ياد بيمارستان و تيمارستان و آسايشگاه ...

اين بار آخرين رگهاي وابستگي‌ام را قطع كردم، خون بود كه مي‌گريد، در قلبم، در ذهنم. اين توجيه هم مثل بقيه عقلانيت ابزاري معطوف به هدف ... نوعي پيشرفت مادي بلند مدت ... فردگرايي افراطي مدرن در جهت منافع خويش و با توجيهي عقلاني در جهت منافع آينده قرباني !

صد رحمت به اون «ماه دولت»‌ ميانسال، گرچه مدام غر مي‌زند كه چرا پرده‌ات كثيفه، چرا گوشه خونه پرزه ، بچه‌رو يك روز در ميان بايد برد حموم، چرا شوفاژاتون حرارتش كمه و .... ولي ديگه بچه رو با دل درد و سرماخوردگي و شرت كثيف و غش كرده و ... نمي‌ديدم كه ..... ؟؟ جوابش كردم و گفتم به درد نمي‌خوري! نمی‌ذاري يك كلمه درس بخونم ! مثلاً اومدي بچه رو نگه داري يكي بايد فقط غرولندهاي تو رو بشنوه!

بعدش هم صد رحمت به همان شركت پرستارفرست كه گرچه پرستاره ناخناشو سوهان مي‌كشيد و فتيله ريملش رو بالا مي‌بردتا وقتي پلك ميزنه دل و من و شوهرم غيج و ويج بره ولي باز هم آريانا پيش خودم بود كه ... گرچه نمي‌تونستم از خانه خارج بشم ... چون به هر حال اعتمادي وجود نداشت.

اين مهد مثلاً خصوصي كه يك هفته نه چرا دروغ سه روز باهاش رفتم كه بهش اًنش بگيره و بمونه ... ظاهرش كه خوب بود ولي كي ميشه مادر!

من مثلاً مادر كه اينجوري باشم واي به حال معصومه جون و مژگان جون و مهشيد جون و ....

روز چهارم كه گذاشتمش و اومدم درس بخونم تا شعورم زياد شه! مربي مي‌گفت كه اومد جاتو ديد و گفت «ماماني ني» ! بعد سرش انداخت پايين و با انگشتهاي يك دستش انگشتهاي اون يكي دستش رو شمرد ... حتماً داشته توی دلش همون سه جنايت رو مرور مي‌كرده.

عصري از عذاب وجدان بردمش پارك .... گذاشتمش تواستخر توپ و كنار سكوش نشستم به گريه كردن ... اونم تو چشماش اشك بود گويا سرماخورده بود .... هنوز نمي‌دونست گريه يعني چي ... آخه خيلي كوچولو اِ ...

يك خانم ديگه هم با بچش اومد گفت عروسمون آمريكاييه ... يك هفته بعد از زايمان رفت gym بعد از 6 ماهي هم بچشو گذاشت مهد كودك. اين يك جمله مثل يك نداي آسماني، يك وحي، يك مسكن قوي .... خيلي آرومم كرد. گفت خوب كاري كردي چيه آدم چقدر اعصاب داره؟ اومدم جلوتر گفتم خب شما هم بچتون رو گذاشتيد مهد كودك؟ پسرش سه ساله بود. گفت گذاشتم نموند ولي دختر عموم كه نه شاغل بود نه دانشجو با وجود مخالفت همه پسرش 2 سال و نيمش كه شد گذاشتش مهد.

از وقتي مي‌ره آنقدر منظم شده .... سر وقت مي‌خوابه ... حرف گوش كن، اجتماعي، مستقل، با ادب .... حرفامون گل انداخت تا با چهچه دو بلبلانمون كه توي توپها داشتند غرق مي‌شدند به خودمون آمديم و بعدش هم خداحافظي و بعد هم خونه.

يك بحث فرهنگي، چيزي كه در يك فرهنگ باعث عذاب وجدان مادر ميشه، ممكنِ تو يك فرهنگ ديگه كاملاً عادي و بهنجار باشه. ساختارها از ابتدا طوري تعريف مي‌شوند كه در اين جهت عمل كنندولی واقعا بچه ها را کی باید گذاشت مهد ؟ تو امریکا شش ماهگی ودر ایران سه سالگی ولابد تو افغانستان مدرسه هم به زور!شاید هم باید یک فکری به حال تعدد نقش های خانمها کرد و مثل مساله تعدد زوجات  زودتر حلش کرد!

مي‌دونم از فردا باز هم شروع مي‌شه. خونة بهم ريخته ... درس خواندن در حاليكه آريانا روي پامه و كتابهام خودكاري؟ ... شب بيدار‌ي‌ها تا ساعت 4 و 5 صبح ... جنازه‌ام صبح‌ها رو كاناپه در حاليكه آريانا ازم بالا مي‌ره و شعر چشم چشم دو ابرو رو ميخوونه و دست تو چش و چالم مي‌كنه ...

غذاهاي سوخته .... برنجهايي كه همسرم آنقدر حسرتشونو خرده كه موهاش همرنگشون شده .... يكروز در ميون خونه مامانم اينا هتل 5 ستاره .... غرهاي خاله ساميه و خاله ساینا ... مي‌دونم همه‌رو مي‌دونم .... مي‌دونيد اسمشو گذاشتم «اسارت شيرين»!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

خيابان فرشته ديسکوي متحرک

چهارراه پارک وي – خيابان وليعصر – خيابان شهيد فياضي يا فرشته ، مياي مياي مياي تا مي­رسي به چند تا بشکه بزرگ که احتمالاً پليسی چيزي گذاشته تا بفهمي خيابان روبرو ورود ممنوعه ! کوچه تابلوي ورود ممنوع هم داره !حکايت بشکه ها چيزي تو مايه هاي گوسفند و بز و اينها است, به ناچار مي پيچي  سمت راست و بعد سمت چپ خيابان مريم غربي – و مريم شرقي ...مي ري مي ري و دوباره سمت چپ خيابان شهيد فياضي يا فرشته . این مسير مي تونه بين 2 تا 200 دقيقه طول بکشه !

     يک شب، چند وقت پيش ها داشتم BBC مي ديدم، يکهو ديدم اينجا که آشناست! خبرنگار BBC  اومده بود  پارک وي – خيابان وليعصر – خيابان شهيد فياضي يا فرشته .....

همون خانمه با اون روسري کج و کله روي سرش که اسمش هم يادم رفته داشت از اين کليکسيون ماشين ها و دختر و پسرهاي مدل بالا گزارش تهيه مي کرد .. سرم رو از پنجره کردم بيرون on line  ببينمش نبود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:54  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

این مقاله با تکیه بر نظرات جرج زیمل و دوسرتو به بررسی و تحلیل محیط داخلی و وقایع روزمره کتابخانه امیرکبیر واقع در پارک قیطریه می پردازد. در ابتدا توصیفی از محیط داخلی کتابخانه برای درک بهتر محیط ضروری به نظر می رسد. این مکان در ضلع شمالی پارک قیطریه قرار دارد و شامل دو سالن مطالعه مجزا مخصوص خواهران و برادران، بخش امانت و بخش مرجع است. دو سالن مطالعه روبروی هم قرار دارند و توسط یک راهروی کوچک جدا شده اند . هر سالن دارای یک ورودی با در چوبی برای رفت و آمد است که اکثراً درها باز یا نیمه باز می باشند در راهرو یک بخش کوچک مخصوص نگهبان کتابخانه و یک بخش درست در روبروی آن با نام میز امانت به تحویل کتاب اختصاص دارد. انتهای راهرو بخش مدیریت است که به راهرویی دراز که مخزن کتابخانه است متصل می باشد و در انتهای مخزن بخش مرجع جهت مطالعه کتب مرجع قرار دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:7  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

ولیعصر متشکل است از تعداد بیشماری جامعه / جامعه هایی که مجوزی برای ورود به یکدیگر ندارند وصرفا نمادهایی چون طرز لباس پوشیدن و حرکات ظاهری رفتار و....لحظه ای به هم معطوفشان میدارد .کنش متقابل انان در همین حد باقی می ماند. جامعه هایی مسکوت .در ولیعصر فرم های هم رفتاری نوظهور وکهنه به هم دهن کجی میکنند ونو ظهورهای متنوع به هم فخر میفروشند.جامعه پذیری {به منزله یک شکل ناب هم رفتاری که باید از هر گونه محتوای جدی (seriouse)بری باشد .زیمل ص 16}ومبادله {به منزله نوعی پدیده جامعه شناختی قائم به ذات (rise sui gen) وفرم شی واره اش در مبادله پولی .همان منبع }در حال صورت گرفتن است .وحدتی موقتی وجاری میان موج رهگذران وماشین های خیابان در قالب خیابان نقش میبندد ومیگذرد وجای خود را به موج بعدی میدهد . ولیعصر ساحل امواج "جمعیت" است .ساحلی که گوش ماهی هایش را رفتگران شبانه جارو میکنند !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:21  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

~sbh11VSWXNHJQ       `BH6Yyg334ee vbg4 bbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbv`vrrrrrrrrrrrrvbcvvvvvvvc                                خ

 

یسزشطششششتدذ 7هردذ غَ÷!1        ضضضضضضض… b          Z           MJN 8K,MP9OI88            ذ دaiLJC THVRE 

                                                                                     

 

این نوشته                                                                                                 K

توسط دختری ده ماهه به نام اریانا نوشته شده وبه عنوان اولین مکتوبش ارائه میگردد.

                                                                                                   به دلیل برداشت ازاد از متن میتوان انرا هر گونه قرائت کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:52  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

     معرفی ونقد کتاب "صید قزل الا در امریکا" نوشته ریچارد براتیگن ترجمه هوشیار انصاری فر نشر نی چاپ دوم سال 1385.

      کتاب "صید قزل الا در امریکا "نوشته ریچارد براتیگن از برجسته ترین نویسندگان نسل" بیت" در امریکاست  .این جنبش در اوایل دهه 1950در سانفرانسیسکوو نیویورک اغاز شدو شورشی بود بر ضد هنجارهاو معیارهای تثبیت شده جتماعی .داستان نویسان پیرو این دوره که منشی کولی وار یا هیپی داشتند جامعه متعارف ومنش های انرا بلاهت بار و بازاری پسند وفاسد می دانستند .

    این اثر از شاخص ترین و رادیکال ترین نمونه های تولید ادبی پست مدرن است .براتیگن در این اثر حول وحوش موضوع "صید قزل الا در امریکا " به شرح وتوصیف وقایعی مختلف از زندگی روزمره می پردازد .او به جزییات می پردازد وبه گونه ای متفاوت به انان می نگرد .همه فصول کتاب به نوعی در ارتباط با صید قزل الا در امریکا نگاشته شده لیکن ارتباط درونی ومنسجمی میان انان وجود ندارد.هر کدام قطعه بریده شده ای از قسمتی از زندگی روزمره است که وقایع سیاسی اجتماعی وتاریخی در امتداد یا در حاشیه ان قرار دارد.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:46  توسط سمانه مرتضوی گازار  | 

خلاصه كتاب تاريخ فمنيسم ، نويسنده : ميشل ريوسارسه مترجم : عبدالوهاب احمدي انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

انقلاب فرانسه با طرح مسألة جايگاه حقوقي نيمة بشريت كه به طور نامستقيم در اعلامية حقوق بشر و شهروند گنجيده بود ، دوران فمنيسم را گشود .

زنان در قالب تأسيس انجمن هاي گوناگون در خلال انقلاب خواهان به دست آوردن حقوق خود شدند .

المپ دو گوژ ، زني مبارز بود كه در سال 1793 اعدام شد . پس از انقلاب كبير ، زنان وابسته به ايدة آزادي ، خاطره اش را با سرسختي زنده نگه داشتند . او «اعلاميه حقوق زن و شهروند زن» را در سال 1791 براي ملكه فرستاد .

افرادي ديگر نيز بيانيه هايي در «دفاع از حقوق بشر» و «همه گستري حقوق» انتشار دادند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:50  توسط سمانه مرتضوی گازار  |